دریچه ی فرهنگ

دریچه ای به جهان گسترده,ناتمام ودوران سازفرهنگ

درآمد

با سلام و درود،خدمت دوستان و بازدیدکنندگان محترم وبلاگ "دریچه ی فرهنگ"

از آنجایی که موضوع کلیدی این وب، "فرهنگ" ،نسبتاٌ درکلیت و بارمعنایی وسیع آن می باشد،و

مطالب ارائه شده دراین وب،هر روزه شامل اشاراتی به بخشهایی خاص و محدود ازاین عرصه ی

 گسترده می باشد،از نخست،برای جلوگیری از تشتت بصری و ذهنی که از خلال دیدن مطالب ظاهرا

نامرتبط در توالی هم برای خواننده ایجاد می شود،تصمیم به تفکیک عناوین مورد بحثم در قسمت

 چپ وب، ذیل عنوان "آرشیو موضوعی" گرفتم.

بنابراین پیشنهاد می گردد بنا به ذائقه و نیاز فرهنگی خویش برروی عنوان مرتبط درقسمت چپ وب

 کلیک و به مطالعه ی مطالب ارائه شده درذیل آن عنوان بپردازید.

نکته ی دیگر آنکه همیشه می توانید آخرین مطالب به روز شده ی وب را در ذیل مطلب

"درآمد"،که اکنون در حال مطالعه ی آن هستید ببینید.

آخرین مورد جهت اشاره و تذکر را در خصوص مطالبی میدانم که در ذیل چند عنوان مختلف تکرار

 شده اند،دلیل آن هم البته روشن وواضح است،برخی از مطالب این وب،زیرعنوان چند موضوع

می توانند قرار گیرند،بنابراین آنها را در شاخه های مرتبط ، هم آورده ام.

آرزوی همیشگی این جانب،خدمتی ولو کوچک درعرصه ی فرهنگی می باشد،امید که مقبول

 سالکان این ره افتد./.

 

این پست ثابت است،تقاضا دارم نظرات خود را در این پست وارد نکنید بلکه نظرات

خود را در پست هایی  که درادامه می خوانید،زیر هرمطلب وخاص آن مطلب بنویسید.

سپاس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:22  توسط حافظ احمدی  | 

 

شعری از : دونازرواند(هومت)

 

شاه راه های ِ وَرَد

در نظاره هایِ سرخِ جریان

باز تاب خدا نزدیکر از انعکاسِ فشار

فوج فوجِ رها در گردشِ سِیر

پشت ناکجا ... زندگی در حلقۀ اندام

شروعِ زادن از رحمِ پلک

سبک

سبک

شاید منگ!

حس شهوت... شاید تلخ

ارضِ موعود به وجد آید...نا آمده مرد

پیروی از جام ِزهر

سر به تازیانه عطارد...می باخت ازل

پشت گِردی هایَ‌ت زن

پیر شده از علف هایِ هرز

به شستنِ قامت از انفجار

بیگ

بنگ

شوقِ ذره ها از الست...

سوارِ قاطرِ پیرِ زمان

از هزار و سیصد از قبل و بعد

شرم لحظه..قاتلِ قرن

شمشیر بی دم ...دم به دم

فقر

فقر

فقرِ بدن....اتیوپی..... بهشتِ من

انقلابَ‌م هفت رنگ و هشت تخت و دو شاخَ‌م به سر

فیزیک ِ هسته ها در رقابتِ انشتین

بغضِ بزاق.... جفت گیریِ اسب و خر

لطفِ حق در باطلِ شان کم

شاه راهِ وَرَد خجسته به جسمِ سرد

سقوطِ حواری در خلاعِ وهم

فرشته شد فساد َ ن

جسم در ذره ها غلت زدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:4  توسط حافظ احمدی  | 

 

التفكيرُ ليلاً في صاحب 
قصيدة  للشاعر/ الروائيّ الألمانيّ: هيرمان هيسه 
ترجمة: محمد عيد إبراهيم 

أهو عامُ النحسِ، حَلّ 
قبلَ ميعادهِ الخريفُ... أمشي 
في الحقلِ ليلاً، لوحدي، والمطرُ 
يقعقعُ، فوقَ قُبّعتي الريحُ... 
وأنتَ؟ أنتَ، يا صاحبي؟ 
تقفُ الآنَ (ربما) فترى القمرَ 
المِنجلَ، منتقلاً بقوسٍ صغيرٍ على 
غابةٍ، حيثُ نارُ المعسكرِ حمراءُ 
بوادٍ أسودَ. ترقدُ (ربما) في حقلِ 
قشٍّ كي تنامَ، ويسقطُ الندى بارداً 
في جبينكَ وعلى سُترةِ المعركةِ. 
قد تمتطي الليلةَ ظهرَ جوادٍ، 
تلوحُ أمامكَ أبعدُ نقطةٍ للحدودِ، 
ببندقيةٍ في قبضتكَ، فتبتسم 
هامساً لجوادكَ المُنهَكِ. 
وأظلّ في تصوّري إياكَ (ربما) 
تقضي الليلَ ضيفاً على قلعةٍ 
غريبةٍ بأراضٍ مُسيّجةٍ، وأنتَ 
تُسطّر رسالةً في ضوءِ شمعةٍ، 
وتنقُر أصابعَ البيانو جنبَ نافذةٍ، 
تتلمّسُ صوتاً... 
و(ربما) أنتَ صامتٌ، قد مُتّ، 
فلن يُشرقَ النهارُ على عينيكَ 
الجادّتين المحبوبتين، ويدُكَ 
السمراءُ المحبوبةُ مُرخِيَةٌ ذابلة، 
وجبهتُكَ البيضاءُ مشقوقةٌ ـ آهِ، 
لو كان، لو عادَ، مرةً، ذلك اليومُ 
الأخيرُ، لرأيتُكَ، بلّغتُكَ 
عن حبّي شيئاً، ما خشيتُ أن أبوحَ! 
لكنكَ تعرفني، تعرف... وتبتسمُ، 
تومئُ الليلةَ عندَ قلعتكَ الغريبةِ، 
ثم تومئ لجوادكَ بالغابةِ المنقوعةِ، 
ثم تومئ لمنامكَ بالقشِّ الخشِن 
وفوضاهُ، تفكّر فيّ، وتبتسمُ. 
و(ربما) تعودُ ذاتَ يومٍ (ربما) 
من الحربِ، لتمشي معي في المساءِ
مرةً، نتكلّمُ عن لونجوي، لوتيك، 
دميركيرك، ونبتسم بوقارٍ، يرجعُ 
كلّ شيءٍ إلى سابقِ عهدهِ، ولا 
ينبسُ أحدٌ بكلامٍ عن خوفهِ، 
عن خوفهِ وضعفهِ ذاتَ ليلةٍ بالحقلِ، 
عن حبهِ. وبنُكتةٍ تطردُ خوفكَ، 
الحربَ، الليالي العصيبةَ. ثم يُبرقُ 
الصيفُ عن صداقةٍ حَيِيّةٍ، في 
ماضٍ باردٍ، لا يعودُ.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:58  توسط حافظ احمدی  | 

پگاه احمدی

تن های یواشکی

 

این روزها سعی می کنم تن ِ بیست ساله ام را به خاطر بیاورم، بیهوده است.

تن ِسی ساله ام را هم سخت می توانم به خاطر بیاورم. اما تن ِ ترکه ای و دونده ی چهارده پانزده ساله گی خوب خاطرم مانده. تن ِ ساق هایی با سرخی و التهاب ِ اولین ازاله ی موها، دست هایی که عمدا از دستگیره های سقفی ِ اتوبوس می آویختیم تا آستین ها به سمت ِ آرنج سُر بخورند و سفیدی ساعد، خودش را نشان بدهد. همانطور که جوراب های ساقه کوتاه را لوله می کردیم و شلوارمان را تا زیر سینه می کشیدیم بالا تا ساق ِ تر، ساق تازه ی براق، پیدا شود و همان یک تکّه در آفتاب، لخت باشد، نفس بکشد و خودمان بیش از همه نگاه می کردیم به لختی ِ ساق ها و ساعدهای مان. حالا حسرت می خورم که چرا هیچ عکس برهنه ای از خودم ندارم. کاش می شد آلبومی خصوصی داشت از خاطرات ِ تن. از سِن های تن، از فُرم، از انحنا از جوانی و میان سالی و پیری ِ تمام پس و پشت های تن، آن تن ِ مخفی، تن ِ قایم وَ بی خبر از زیبایی خودش. آن تن ِ پنهان کار ِ بی اعتماد که اولین عشقبازی، خزیده بود زیر ملافه ها و پتوها، جای اینکه مثل مادیان بر ران هایش بایستد و خیره زل بزند. آن تن ِ گریخته بر پشت بام، تن ِ نهیب خورده از هرچه که اِشراف داشت، تن ِ تپیده ی آزرمگین، تن ِ شبانه پهن کردن ِ شورت و سینه بند و پیش از خروسخوان، برچیدن اش. تنی که کیسه های سیاه ِ دولّا، نوار ِ عادتش را پیچیده بود، تن ِ مرغوب ِ لُخم، تن ِ عقب کشنده از ران های کُلفت ِ صاحب، تن ِ دستی در تاکسی، آهسته خزیده بر ران اش. تن ِ جیغ در خفت ِ کوچه ی بن بست، تن ِ دریده شده، تن ِ حساب پس داده به دربان، مدیر، ناظم، پلیس، رئیس، معشوق، همسایه، برادر، پدر. تن ِ حساب پس داده به هرکس جز خودش! تن ِ مکتوم، تنی برای ندیدن و حذف. این روزها سعی می کنم تنم را به زور به خاطر بیاورم اما دریغ که چیزی بیش از آن یک وجب ساق و ساعدِ آویزان ِ لُخت، به یاد نمی آورم زیرا ای تن! من هم تو را همانقدر مستور، پرهراس و دروغین دیده ام که می شد در ملاء عام دید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:54  توسط حافظ احمدی  | 

    ویکتور خارا - بیانیه / سرود مانیفست

 

    نه برای خواندن است که می‌خوانم

    نه برای عرضه‌ی صدایم.

    نه!

 

    من آن شعر را با آواز می‌خوانم

    که گیتار پُر احساس من می‌سراید.

    چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد.

    و پرنده‌وار، پرواز کُنان در گذر است.

    و چون آب مقدس

    دلاوران و شهیدان را به مهر و مهربانی تعمید می‌دهد.

    پس ترانه‌ی من آنچنان که «ویولتا» می‌گفت هدفی یافته است.

 

    آری گیتار من کارگر است

    که از بهار می‌درخشد و عطر می‌پراکند.

 

    گیتار من دولتمندان جنایتکار را به کار نمی‌آید

    که آزمند زر و زورند.

    گیتار من به کار زحمتکشان خلق می‌آید.

    تا با سرودشان آینده شکوفا شود.

 

    چرا که ترانه آن زمانی معنایی می‌یابد

    که قلبش نیرومندانه در تپش باشد.

    و انسانی آن ترانه را بسراید

    که سرود خوانان شهادت را پذیرا شوند.

 

    شعر من در مدح هیچ‌کس نیست

    و نمی‌سرایم تا بیگانه‌ای بگرید.

    من برای بخش کوچک و دور دست سرزمینم می‌سرایم

    که هر چند باریکه‌ای بیش نیست

    اما ژرفایش را پایانی نیست.

 

    شعر من آغاز و پایان همه چیز است.

    شعری سرشار از شجاعت

    شعری همیشه زنده و تازه و پویا.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:49  توسط حافظ احمدی  | 

"سلامتیِ آخر"

 شعری از " آننا آخماتُوا "

برگردانِ علیرضا بیات 

 

پیک ام را بلند میکنم

به افتخار این خانه یِ خراب ،

به افتخار این زندگی زار ام و

به افتخار روزهایِ‌ تنهایی ام با تو .

 

برای تو مینوشم ،

برای خیانت لبان درغگویِ تو

برای چشمانِ سردِ مرده ات

برای این که جهان زمخت است و ظالم

 

برای آنکه حتی خداوند هم ما را نجات نداد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:44  توسط حافظ احمدی  | 

كافكا

شعــر : حمزة کوتي


كافكا يدخّن النارجيلة في مقهـىً جَنوبيّ ؛ هناك من تتأمّلُ حوارَه مع الشجرة الواقفة في إطار النافذة . أنا جئتُ من وراء صخرةٍ كان قد استراح عليها صابئيٌّ .
جئتُ إليكَ ضاحكًا ، أحملُ مأساة الذي كان يحاور صخرة ً .
أنت من الوَجْدُ متعبٌ
والوَجْدُ شَمْسٌ ما تنفكُّ تشرقُ في البعيـد :
كافكا أيُّها الباحثُ ، مثلي ، عن أرضِهِ الموعود .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:40  توسط حافظ احمدی  | 

مطالب قدیمی‌تر