X
تبلیغات
دریچه ی فرهنگ

دریچه ی فرهنگ

دریچه ای به جهان گسترده,ناتمام ودوران سازفرهنگ

درآمد

با سلام و درود،خدمت دوستان و بازدیدکنندگان محترم وبلاگ "دریچه ی فرهنگ"

از آنجایی که موضوع کلیدی این وب، "فرهنگ" ،نسبتاٌ درکلیت و بارمعنایی وسیع آن می باشد،و

مطالب ارائه شده دراین وب،هر روزه شامل اشاراتی به بخشهایی خاص و محدود ازاین عرصه ی

 گسترده می باشد،از نخست،برای جلوگیری از تشتت بصری و ذهنی که از خلال دیدن مطالب ظاهرا

نامرتبط در توالی هم برای خواننده ایجاد می شود،تصمیم به تفکیک عناوین مورد بحثم در قسمت

 چپ وب، ذیل عنوان "آرشیو موضوعی" گرفتم.

بنابراین پیشنهاد می گردد بنا به ذائقه و نیاز فرهنگی خویش برروی عنوان مرتبط درقسمت چپ وب

 کلیک و به مطالعه ی مطالب ارائه شده درذیل آن عنوان بپردازید.

نکته ی دیگر آنکه همیشه می توانید آخرین مطالب به روز شده ی وب را در ذیل مطلب

"درآمد"،که اکنون در حال مطالعه ی آن هستید ببینید.

آخرین مورد جهت اشاره و تذکر را در خصوص مطالبی میدانم که در ذیل چند عنوان مختلف تکرار

 شده اند،دلیل آن هم البته روشن وواضح است،برخی از مطالب این وب،زیرعنوان چند موضوع

می توانند قرار گیرند،بنابراین آنها را در شاخه های مرتبط ، هم آورده ام.

آرزوی همیشگی این جانب،خدمتی ولو کوچک درعرصه ی فرهنگی می باشد،امید که مقبول

 سالکان این ره افتد./.

 

این پست ثابت است،تقاضا دارم نظرات خود را در این پست وارد نکنید بلکه نظرات

خود را در پست هایی  که درادامه می خوانید،زیر هرمطلب وخاص آن مطلب بنویسید.

سپاس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:22  توسط حافظ احمدی  | 

"...کافکا موفق شد در حالی که خودش مثله و پریشان در کانون توجه قرار داشت، این وحشت درونی را که گه گداری احضارش مطبوع بود، توسط روایت داستان به بیرون برگرداند... آثارش ... تنها روایت درخشان داستانهایی هستند که از ناخودآگاهی به غایت بیدار می آیند.این آثار در بهترین حالت، آکنده از حال و هوایی پر رمز و رازند، و به سختی تعین پذیرند.ا ین ها برای (قصابان کارد به دست) فرهنگ مدرن امکان ساختن یک صفت از او را فراهم می آورد. هیچ نویسنده ای در دوران ما و احتمالا هیج نویسنده ای از زمان شکسپیر این همه تاویل نشده ودر چهارچوب ها قرار نگرفته است.ژان پل سارتر از او برای اگزیستانسیالیسم بهره برد،کامو برای پوچی،و ماکس برود، دوست سراسر زندگی کافکا و ناشر آثارش، چندین نسل از فضلا را قانع کرد که در داستانهای کافکا جست و جوی پیچیده به دنبال خدایی دست نیافتنی به بیان آمده است.چون موضوع دو رمانش محاکمه و قصر، دسترسی نداشتن به قدرتی والاست."صفت کافکایی"آن زیرساخت بی هویت و دیوان سالاری را تداعی می کند که اتریش_مجارستان کاردان برای جهان غرب به جا گذاشت. به هر حال "کافکایی" صفتی است که در زمانه ی ما کم وبیش ابعادی اسطوره ای به خود گرفته و بی چون و چرا با افسردگی و تباهی تنیده شده است.این صفت اما از آن نکته سنجی های ظریف یهودی که در بخش اعظم آثار کافکا به چشم می خورد،غافل است..."


از کتاب"کافکا مختصر و مفید"؛

دیوید مایروویتز؛ ترجمه ناصرغیاثی؛

 نشر حوض نقره؛ چاپ اول 1390؛تهران؛ص5.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 19:31  توسط حافظ احمدی  | 

ازدواج

گونتر گراس، برگردان: میترا لطفی شمیرانی

...................................................

ما دو فرزند داریم

اغلب به دیدن فیلم‌هایی متفاوت می‌رویم

دوستان از جدایی‌مان حرف می‌زنند.

اما منافع من و تو

هنوز هم در نقاطی همچنان یکسان به هم می‌رسند

نه فقط سراغ دگمه‌های سردست را گرفتن

که کارهایی کوچک نیز:

آینه را نگهدار.

تعویض لامپ‌ها.

گرفتن چیزی برای خانه و آوردنش .

یا گفتگو, تا زمانی که همه چیز گفته شده .

دو فرستنده, که گاهی در یک زمان

برای دریافت موجی یکسان تنظیم می‌شوند.

خاموش کنم؟

خستگی به هیئت سازگاری درمی‌آید

چه چیزی به هم بدهکاریم؟ این را.

از این خوشم نمی‌آید: موهایت که در دستشویی ریخته.

اما بعد از 11 سال باز هم این موضوع مایه سرگرمی ماست.

یک تن شدن هنگام نوسان قیمت‌ها

با صرفه جویی, حساب پول خردها را داریم .

در تاریکی تو همه حرف‌هایم را باور می‌کنی.

شکافتن و از نو بافتن.

احتیاطی کشدار.

گفتن متشکرم.

به خودت مسلط باش.

چمن‌های تو جلوی خانه‌مان.

حالا دوباره طعنه می‌زنی

پس چرا بهش نمی‌خندی؟

لطف کن و از پیش چشمم دور شو.

نفرت ما ضد باد و باران است.

اما بعضی وقت‌ها , در پریشانی, شکننده و حساس هستیم.

کارنامه بچه‌ها

باید امضاء شوند.

نام خود را از پرونده مالیاتی حذف می‌کنیم.

تازه پس فردا همه چیز تمام می‌شود.

تو . با تو هستم. اینقدر سیگار نکش

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 17:45  توسط حافظ احمدی  | 

نگاهی به شخصیت "راسکُلنیکُف" قهرمان رمان "جنایت و مکافات" اثر داستایفسکی

مهم ترین  عوامل در ساخت اخلاقی رادیون راسکُلنیکُف درست برخلاف ذهنیت خودمداران از طریق زندانی بودن در حصار "من" خویش و یا بی تفاوتی به رنج های دیگران تعیین نمی شود، بلکه در دریافت دردآلود و عمیق وی از دردهای انسانی تجلی می یابد.

راسکُلنیکُف خود یکی از جمله تحقیرشدگان و محرومان است. اما عذاب روحی و اندوه او تنها ناشی از دشواری شرایط زندگی خود او و بدبختی هایی که خانواده اش بدان گرفتارند، نیست. بلکه همچنین ناشی از وضعیت دشوار "انسان های ناچیز" است که مدام او را به خود مشغول می دارد. راسکُلنیکُف این دانشجوی فقیری که پشیزی از خود ندارد، سرشار از شفقت و ترحم به خاطر رنج های دیگران است. وی در تحمل رنج ها و آلام دیگران، بیشترین بار ممکن را بر دوش می کشد.

راسکُلنیکُف در عین حال مجذوب عقاید "ناپلئونی" فردگرایانه است. وی این نظریه را می بافد که مردم به دو دسته تقسیم می شوند: مردمان معمولی و غیر معمولی. گروه اول "مطیعانه زندگی می کنند و به مطیع بودن خود خو کرده اند" اینان تنها مواد خام تاریخند.گروه دوم در عرصه ی زندگی خود چیز تازه برای گفتن دارند، تا آنجا که خود را مقید به قراردادهای اجتماعی نمی دانند و مدام قوانین را می شکنند. راسکُلنیکُف سراپا خود را به دست این آرزو سپرده است که یکی از جمله ملامت کشان جامعه شود و گمان می کند که نیروی معنوی لازم برای چنین کاری را دارد. کمال مطلوب او ناپلئون است. فرمانروای جهان، کسی که به آسانی قوانین "معمول" را که برای دیگران نهاده شده بود، شکست.

راسکُلنیکُف با کشتن رباخوار پیر بیش از هر چیز در پی آن است که نامعمول بودن خود را ثابت کند:"... مساله چندان هم بر سر پول نبود بیشتر به خاطر چیز دیگری بود ... باید می فهمیدم، و هر چه زودتر هم می فهمیدم که آیا من حشره ای چون دیگرانم، یا انسانم. که آیا قادر به انجامش خواهم بود یا نه ... که آیا تنها مخلوقی لرزان بودم یا آنکه حق داشتم ..." حقارت اجتماعی او سبب شفقت او نسبت به دیگران می شود، اما در ضمن او را به این عقاید نادرست می کشاند که قهرمانی است رها از هر آداب و تربیت اجتماعی و انسانی.

عذاب اخلاقی راسکُلنیکُف و ترسیم شر اجتماعی که پس از پایان "مصاف" او با جامعه همچنان دست نخورده و تغییرنایافته باقی می ماند، ورشکستگی  اندیشه ی قهرمانی گری و طغیان های آنارشیستی (هرج و مرج طلبانه) علیه بی عدالتی را نشان می دهد. به هر حال فروکش این طغیان نتوانست به خودی خود به هیچ روی پلیدی هایی را که موجبش شده بودند، از میان بردارد. وصف عذاب های روح راسکُلنیکُف با تصاویر خردکننده ای که فاجعه ی زندگی مردم "عادی" را آشکار می سازد، به تناوب همراه است. و از همین روست که کلمات راسکُلنیکُف خطاب به پورفیری پتروویچ بازرس، که می کوشد او را به تسلیم و قبول مکافات نزدیک خود وادارد، زنگی چنان نیرومند و پرطنین دارد: "خیال می کنی کی هستی ... چه جور پیغمبری هستی؟ این پیشگویی های پیامبرانه را از قله ی کدام کوه بی دردی باورنکردنی می آوری؟ "

میخائیل خراپچنکو  فردیت خلاق نویسنده و تکامل ادبیات، به نقل از کتاب

"فئودور داستایوسکی: از مجموعه آشنایی با استادان داستان برای نوجوانان"؛

نقی سلیمانی؛ نشررویش؛ تهران؛ چاپ دوم 1388؛ ص 81-83

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 8:49  توسط حافظ احمدی  | 

آداب سر باختن....

 

چاک پالانیک، نویسنده رمان باشگاه مشت زنی در جایی گفته: تفاوت کسی که

خودکشی می کند با کسی که شهید می شود این است که شهید از پوشش رسانه ای

بیشتری برخوردار می شود. مطمئنا خودکشی یک جوان دلزده از زندگی که سر و جمع

ده نفر غمخوار دارد برای رسانه های خبری هیجان انگیز نیست. اما کسانی هم هستند

که خودکشی شان برای رسانه ها از شهادت یک گردان سرباز اهمیت بیشتری دارد.

 در برخی موارد، مرگ مشکوک چهره های نامدار، توسط بعضی از رسانه ها طوری

 پوشش داده می شود که مثل خودکشی جلوه کند و بازتاب بیشتری داشته باشد.

جف باکلی، موسیقی دان آمریکایی در سال ۱۹۹۷ و در سن ۲۸ سالگی در رودخانه

غرق شد. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد او خودکشی کرده است ولی مرگ او

در روزهایی ابتدایی کشف جسدش به شکلی پوشش داده شد که بسیاری از طرفدارانش

هنوز هم خیال می کنند که قهرمانشان خودکشی کرده است. شاید تلخی آثار او به این

نگرش دامن زده باشد ولی شکی نیست که قصه خودکشی یک ستاره مردمی قصه

پرفروشی است. در حالیکه خودکشی جوان گمنام همسایه معمولا یک نارسایی عاطفی

است و با یک حیف شد به پایان می رسد.

 خودکشی در قالب های مختلفی دسته بندی می شود. خودکشی آیینی، خودکشی

ایدئولوژیکی، خودکشی دسته جمعی، خودکشی انتحاری، خودکشی ترحمی و بعضی

شکل های دیگر. اما قالبی به عنوان خودکشی فرهنگی یا ادبی وجود ندارد. این جنس

از خودکشی نه به اندازه خودکشی پسر همسایه ترحم برانگیز است و نه مثل مرگ

خود خواسته راک استارها، قهرمانانه. خودکشی یک نویسنده غالبا شبیه نقطه پایانی

است که در جای نادرست رمان قرار گرفته باشد. هر چند که دوران ما عصر پایان

های باز است.

 روز دهم ماه سپتامبراز سوی سازمان بهداشت جهانی روز پیشگیری از خودکشی

نام گرفته است. به همین مناسبت یادی از نویسندگانی می کنیم که منتظر نماندند تا

مرگ در خانه شان را بزند.

ارنست همینگوی

یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا و برنده جایزه نوبل، از مشهورترین چهره های

فرهنگی و ادبی است که منتظر دستور اخراج از این دنیا نشد و خودش استعفاء داد.

او درتاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ میلادی، و در سن ۶۲ سالگی تپانچه‌ای برداشت و به

مغزش شلیک کرد.

 همسرش ماری ولش مدعی شد که ارنست مشغول تمیز کردن تپانچه‌اش بوده که

گلوله‌ای از آن در رفته و باعث مرگ وی شده است ولی بعید است که انسان هنگام

تمیز کردن اسلحه آن را با زاویه نود درجه روی شقیقه اش قرار دهد.ارنست همینگوی

ماجراجو بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکش‌ نیروهای

اتریشی -در خلال جنگ جهانی اول- گرفته تا شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ

داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیات ‌وحش آفریقا و ماهی‌گیری و شکار

حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. او با قواعد تعریف شده زندگی سر سازش نداشت

و با شلیک گلوله ای به مغزش نشان داد که با قواعد تعریف شده مرگ هم سر

سازگاری ندارد.

ریونوسوکه آکوتاگاوا

آکوتا گاوا، نویسنده قصه معروف راشومون از برجسته ترین نویسندگان ژاپن است.

او را پدر قصه کوتاه ژاپن می دانند و تاثیر زیادی بر هنرمندان ژاپنی در شاخه های

مختلف هنری داشته است.آکوتا گاوا فقط ۳۵ سال عمر کرد ولی در سال های آخر زندگی

با اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی دست و پنجه نرم می کرد.بزرگ

ترین ترس این نویسنده ژاپنی از دیوانه شدن بود. مادرش در آسایشگاه روانی به سر

می برد و ریونوسوکه مطمئن بود که به سرنوشت او دچار می شود. در یکی از یادداشت

های او که بعد از مرگش پیدا شد اینطور نوشته است: ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی،

شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی شود که بی سروصدا گلوی مرا در

خواب بفشارد. ریونوسکه در شامگاه ۲۴ ژوئیه سال ۱۹۲۷ با خوردن قرص های

سیانور پتاسیم به زندگی اش پایان داد. هرسال جایزه ای ادبی به نام او به بهترین

نویسنده سال ژاپن اهدا می شود.

ویرجینیا وولف

من اطمینان دارم که بیماری جنون دوباره گریبانم را می گیرد و اینبار سالم از

کارزارش برنمی گردم.... این کلماتی است که ویرجینیا وولف پیش از مرگ برای

همسرش لئوناردو نوشت. ویرجینیا وولف خالق رمان هایی مثل اورلاندو و به سوی

فانوس دریایی، از بیماری افسردگی رنج می برد. او که طبعی حساس داشت پس از

اتمام آخرین رمان خود به‌ نام بین دو پرده نمایش، جیب‌های اورکتی را پر از سنگ کرد،

آن را پوشید و به رودخانه اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد. سه هفته طول

کشید تا جسدش را پیدا کردند. وولف در هنگام مرگ ۵۹ ساله بود.

یوکیو میشما 

رویکرد مردم مختلف دنیا به خودکشی متفاوت است و ژاپنی ها روش خود را دارند.

در ژاپن تا همین اواخر رایج بود که اگر کسی می خواست خودکشی کند همه اعضا

فامیل را به خانه اش دعوت می کرد و این موضوع را با آنها در میان می گذاشت.

دوستان او سعی می کردند که با برشمردن مزیت های زندگی او را از این کار منع کنند.

اگر موفق می شدند که ماجرا ختم به خیر شده بود ولی اگر موفق نمی شدند، نیمه شب

با چشم های گریان به خانه می رفتند و صبح روز بعد برای بردن جنازه باز می گشتند.

یوکیو میشما نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مشهور ژاپنی است که سه بار

کاندیدای جایزه نوبل ادبیات شد. نویسنده کتاب اسب های لجام گریخته یکی از مهمترین

و تاثیر گذارترین نویسندگان قرن بیستم ژاپن است که در سال ۱۹۷۰ و در سن

۴۵ سالگی به شیوه سنتی هاراگیری، یعنی فروکردن خنجر در بدنش جان باخت.

ریچارد برایتیگان 

نویسنده کتاب های در قند هندوانه و صید قزل آلا ۴۹ ساله بود که احساس کرد

بس است. او پشت پنجره اتاقش رو به دریا ایستاد و با یک تفنگ کالیبر ۴۴ به

شقیقه اش شلیک کرد. گفته می شود که برایتیگان دوران کودکی و نوجوانی

سختی داشت. او در جوانی عاشق جنبش بیت در آمریکا شد و از نویسندگانی مثل

جک کرواک و آلن جینزبرگ تاثیر گرفت. ولی در ادامه کارش موفق شد سبک و

سیاق متعلق به خودش را پیدا کند و از فرم های رایج ادبی بگریزد.برایتیگان با

چاپ کتاب صید قزل آلا در آمریکا به شهرت رسید و در دهه هشتاد و پیش از مرگ

یکی از شناخته شده ترین نویسندگان آمریکایی بود ولی گفته می شود که برایتیگان

در تمام عمر از بیماری افسردگی رنج می برد. البته افسردگی هم به مانند مالیخولیا،

شیزوفرنی و جنون از جمله بیماری های جانبی شغل نویسندگی است و بسیاری از

نویسنده های دنیا سهمی از آن دارند.

رومن گاری 

به خاطر همسرم نبود، کار دیگری نداشتم.این از آخرین جملات رومن گاری است.

او زندگی پر پیچ و خمی داشت و به جز رمان نویسی، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان،

خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات سیاسی کشور فرانسه هم بود. رومن گاری

تنها نویسنده ای است که دوبار موفق به کسب جایزه گنکور شده است. این جایزه

در طول حیات یک نویسنده فقط یکبار به او داده می شود ولی رومن گاری کتاب

زندگی در پیش رو را با نام مستعار امیلی آجر نوشت و پسر عموی خود را برای

دریافت جایزه به جشنواره فرستاد. او بعدها در کتاب زندگی و مرگ امیلی آجر این

حقیقت را فاش کرد. رومن گاری در سال ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش و در سن

۶۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خودش خاتمه داد.

چزاره پاوزه

نویسنده ایتالیایی کتاب معروف ماه و آتش که سهم زیادی در شناساندن ادبیات ایتالیا

به جهان دارد در سال ۱۹۰۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۰ و در سن ۴۲ سالگی

در هتلی خودکشی کرد. پاوزه فعالیت های سیاسی ضدفاشیستی هم داشت و به جرم این

عمل سه سال را در زندان گذراند و بعد از جنگ از اقبال جهانی بیشتری برخوردار شد.

ولی در سن در سن ۴۲ سالگی در حالیکه معتبرترین جایزه ادبی ایتالیا را دریافت کرده

بود با خوردن مقدار زیادی فنوباربیتال خودکشی کرد.

صادق هدایت 

"یک دیوانگی کردم به خیر گذشت."" این جمله ای است که صادق هدایت وقتی که

اولین تلاشش برای خودکشی ناکام ماند به برادرش نوشت. او در سال ۱۳۰۷ هجری

قصد داشت خودش را در رود مارن غرق کند که موفق نشد. اما در تاریخ ۱۹

فروردین ۱۳۳۰ و در سن ۴۹ سالگی وقتی که شیر گاز را در هتل محل اقامتش در

پاریس باز کرد نیازی به نامه نگاری ندید و همانجا جان سپرد.

برای خودکشی هر نویسنده ای می توان دلایل شخصی فراوانی جستجو کرد ولی کثرت

این مرگ ها نشان از خطری دارد که در پس فهم هر کلمه نهفته است.

 جیم وایت شاعر و آهنگساز آمریکایی در ترانه ای می گه:

احساس می کنم که در تله دانسته هایم گیر افتاده ام و ای کاش که نمی دانستم...

(از رمان‌نویسی تا خودکشی/ علیرضا میراسدالله/

 منبع: بی بی سی فارسی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 0:46  توسط حافظ احمدی  | 

چرا دریچه های ذهن ایرانیان به روی

کتاب بسته شده است؟

 

جامعه ی ایرانی نیازی به کتاب خواندن نمی بیند...حال این احساس

چگونه شکل گرفته و چه چیزی به تقویت آن یاری می رساند می توان

دلایلی را ذکر کرد:خود من کتابخونه ی وسیعی دارم حدود چند هزار جلد

کتاب داره...و عشقم کتابه...و همه منو به کتاب و عشق مطالعه

میشناسن،اغلب وقتی با دیگران (عامه ی کتاب نخوان)در خصوص

مشکلاتشون بحث می کنم و همیشه هم کتابهایی رو برای تامل صحیح

در مشکلاتشون به اونها پیشنهاد میدم مواجه میشم با بی رغبتی اونها

ووقتی میپرسم چرا؟کتاب رو اغلب نوعی سرگرمی طبقات مرفه میدونن

که به کار اونها نمیات(ذهنیت منفی دارن راجع به "کتاب") و از

برقراری ارتباط با نوشته ها عاجزن،قطعا دلایل فرهنگی داره این قضیه،

فرهنگی که مردم کتابخوان را(...) فرض می کنند و اولویت رو به حقه

بازی یا به قول عامه ی مردم (زرنگی) یا به قول متخصصان امر به

(پراگماتیستی بودن) میده و خوشبختی رو در نوعی راه و رسم سر هم

کلاه گذاشتن میبینه و موفقیت رو به این شکل تعریف میکنه قطعا

انتظار بیشتری ازش نمیره، بصورت ریشه ای تر،شاید بتوان علت را

در بحرانهای موجود در جامعه که نوعی "آنومی مستمر" رو در فضای

جامعه می پراکنند دانست ...تلنبار شدن بحرانهای سیاسی، اجتماعی،

اقتصادی، سیاسی و پیدا نکردن راهی برای مشکلات اساسی مردم

همچون بیکاری،نداشتن مسکن،عدم ثبات اقتصادی،مشکل درروابط بین

فردی، ناامیدی از دستگاه قانونی و قضایی در ستاندن حق مظلوم از

ظالم،و صدها مشکل دیگری که میتوان اضافه کرد،و حتی مشکلاتی که

به اختلاسهای آنچنانی می انجامد و فضایی که بهترین محل رشد

سیاست و اقتصاد و فرهنگ ناسالم را رقم می زند)این بی اعتمادی را

به فرهنگ کتاب و کتابخوانی سبب می شود... کتاب را چیزی

غیرواقعی می دانند که از فضاهایی برای آنها صحبت می کند که

پاسخگوی ابتدایی ترین نیازهای آنها(خوراک،پوشاک و مسکن)و

نگرانیهای آنها از آینده ی خود و فرزندان وکشورشان نیست و به این

ذهنیت غلط عامه ی مردم دامن زده می شود...جامعه ی ایرانی که عبید

زاکانی آن راآنگونه توصیف می کند که به علت سست شدن هنجارهای

درست و جایگیری هنجارهای نادرست بجای آنها در واقعیت جامعه،

بیشتر و بیشتر از فرهنگ و مطالعه و آگاهی فاصله میگیرند، همچنان

پایدار مانده این جامعه که حال از زبان بزرگترین تحلیلگر اوضاع

اقتصادی اجتماعی ایران(دکتر کاتوزیان)می خوانیم که جامعه ی ایرانی

جامعه ی کوتاه مدتی است(برای تفصیل بیشتر تز جامعه ی کوتاه مدت

دکتر کاتوزیان به گفتگوها با ایشان در نشریاتی همچون مهرنامه و

آخرین آثار منتشر شده ی ایشان مراجعه کنید)،به گمان من از آن

تعریف عبید تا این تعریف کاتوزیان جامعه ی ما از لحاظ این بحرانها و

حل آنها تفاوت چندانی نکرده...بحث زیاد است و ای کاش میشد مقاله

ای مفصل تر بنگارم که در آن دیدگاههای یرواند آبراهامیان،جلال

ستاری،علی میر سپاسی،مهرزاد بروجردی،سید جواد طباطبایی و باقی

متفکران ایران را درخصوص خصائل روانشناسی اجتماعی و فرهنگی

که در طول تاریخ در روح جمعی ایرانیان شکل گرفته و مانع از ایجاد

علقه و علاقه در بین مردم ایرانی با کتاب و کتابخوانی میشود بیان کنم..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 19:9  توسط حافظ احمدی  | 

" من مراقب تو بودم و تو چهره ات منقبض شده بود. فقط به یک چیز فکر

 می کردی: هوس سیگار کشیدن داشتی. من نمی توانستم کاری برایت

بکنم. بدون تردید خلائی را در درونت حس می کردی که فقط سیگار می

توانست پر کند. نگاهت می کردم و تو مرا نمی دیدی. "

صفحه 4، از رمان مد سیاه؛ بریژیت ژیرو؛

 ترجمه دل آرا قهرمان؛ نشر فرزان روز؛

 چاپ اول 1384؛ تهران.


" اولین روز ما را غافلگیر کرد. وقتی بلند شدیم خورشید بالا آمده بود و بعد

همه اش می خواستیم زمانی را که بدون ما می گذشت جبران کنیم. به

نظرمان می رسید به جایی جدا از دنیا تبعید شده ایم و در برابر هم قرار

گرفته ایم. می بایست این فضا را با هم قسمت می کردیم، همین هوا را

تنفس می کردیم و معنای حرکات روزمره خودمان را پیدا می کردیم. نمی

دانستیم به چه ترتیبی باید کارها را انجام بدهیم. منتظر می ماندیم. هم را

نگاه می کردیم، هم بدگمان بودیم و هم کنجکاو. برای شکل دادن به این روز

اول روی دیگری حساب می کردیم، کسی که خطر کند. وقتی گرسنه مان

شد به حرکت درآمدیم. هر پنج نفر سوار ماشین شدیم به طرف دهکده

حرکت کردیم. از همان روز اول متحد شدیم، همه به سمت هدف مشترک. تا

آن لحظه هنوز همه چیز ممکن بود. رانندگی در جاده های باریک با پنجره

های پائین و سرعت دیوانه وار تو به تعطیلات ما طعم شادی و بی خیالی

می داد. وقتی سراشیبی خیلی شدید و  پرتگاه خیلی نزدیک بود فریاد می

زدیم. بعد فریادها تبدیل به خنده می شد و ماشین مثل ماشین های شهر

بازی به سرعت پیش می رفت. در این خوش خلقی پر سر و صدا یک چیز

تصنعی وجود داشت اما دلمان می خواست خودمان را گول بزنیم و فکر کنیم

خوشبختیم. دوست داشتیم سبکسری آن شرایط را بپذیریم، سبکسری

آنهایی را که فکر می کنند یک زندگی تازه امکان پذیر است. تو فرمان ماشین

را در دست داشتی چنان که سرنوشتمان نیز در دستان تو بود. "  

صفحه ۶ ، همان منبع.


" دوروته هر روز صبح با دفتر تکالیف مدرسه که درست قبل از تعطیلات

خریده بود کلنجار می رفت. قرار بود ماه سپتامبر وارد کلاس پیش دبستانی

شود و عاشق این بود که نوشتن حروف را یاد بگیرد. می توانست آنها را

تشخیص بدهد. می توانست اسم خودش را بنویسد، متصل به هم و با

حروف بزرگ و من به او افتخار می کردم. او وسایلش را روی میز آشپزخانه

می چید و مداد رنگی ها و ماژیک ها را پخش و پلا می کرد. اما تو هم برای

آماده کردن غذا همان میز را می خواستی. تو روزنامه را پهن می کردی تا

سیب زمینی پوست بکنی و دوروته را به سمت گوشه میز عقب می زدی.

تو جای بیشتری می گرفتی. آرنج هایت را از هم دور می کردی و هیچ

متوجه نبودی که دوروته چقدر زحمت می کشد تا تمرکز کند. از جا بلند می

شدی، می نشستی، دنبال پوست کن می گشتی. صندلی ات را جابه جا

می کردی، یخچال را باز می کردی، یک آبکش می گذاشتی روی میز.  یک

قابلمه پر از آب و آخرش هم دفتر او خیس می شد. اجتناب ناپذیر بود، نمی

توانم بفهمم چطور حواست به دفتر دوروته نبود. به نظر می آمد به آنچه دور

و برت می گذرد و جلوی چشمت اتفاق می افتد بی اعتنایی. تو نمی دیدی،

تو نمی خواستی ببینی. تو مکان را اشغال می کردی، تمام حواست به

سیب زمینی ها بود انگار آینده ات به آنها وابسته بود. با دقت پوست می

کندی. نوشتن حروف برایت هیچ اهمیتی نداشت، تو دختر مرا ندیده می

گرفتی. تو تنها بودی تنها در برابر خودت، زندانی کوری خودت. دوروته بالاخره

میز را رها می کرد و می آمد بیرون پهلوی من وسایلش را  پخش می کرد.

یاد می گرفت که از تو دوری کند. یاد می گرفت که بیرونش کنند.نمی فهمید

که حضور درسخوان او در برابر شکست ونسان یک گستاخی به شمار می

رفت. "

صفحه 8 ، همان منبع.


" استخر همه چیز را منعکس می کرد، انگار وسط آسمان قرار داشت.

استخر محل آشتی بود، جایی که در آن همه تنش ها و دشواری ها پایان

می یافت به بهانه آن از خوردن دست می کشیدیم. شلپ شلپ آرام آن

لالایی خواب بعد از ظهر بود. حشرات و پرندگان علی رغم بوی گس کلر به

سوی آن می آمدند تا آب بنوشند. استخر ما را دلداری می داد ما را جذب می

کرد. همه نورها را می گرفت و  روی چهره ما باز می تاباند.به چشمان ما

درخشش می بخشید. حتی وقتی آب تنی نمی کردیم دوست داشتیم کنار

آب باشیم. به این خیال دلخوش بودیم که همواره اتفاقی در آنجا خواهد افتاد

در حالی که هیچ اتفاقی نمی افتاد. آب مدام پاکسازی می شد و در جریانی

نامحسوس دوباره به درون استخر باز می گشت. وقتی باد برمی خاست

سطح آن لرزش نامحسوسی می یافت. کنار آن می نشستیم و ساق

هایمان را که گرما رنجورشان می کرد در آب تکان می دادیم. وقتی دیگر

طاقت بی حالی را نداشتیم و به مرز بیهوشی رسیده بودیم به درون آن می

لغزیدیم. آنوقت طول استخر کوچک را می پیمودیم و خوشبخت بودیم که

خنکای آب از ما عبور می کرد و عمر دوباره به ما می داد. "

صفحه 9 ،همان منبع.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 1:30  توسط حافظ احمدی  |